با آرزو و آرمان و توقع نمی‌شود کشور را اداره کرد.

سرمایه عظیمی به نام نفت در داخل کشور است، اگر روزی به جایی برسیم که نفت بفروشیم و کشور را اداره کنیم، ورشکست می‌شویم.

جهنم فقط برای آدم شرابخوار نیست برای آدم بی‌عرضه هم هست.

بروید واردات و صادرات را در گمرگ‌ها مقایسه کنید، شناسنامه ما در گمرگ است اینکه ما از صادرات خبر می‌دهیم، اما از واردات هیچ نمی‌گوییم، کار درستی نیست.

این‌ها سخنان رئیس دیوان عالی کشور یا رهبر انقلاب یا هر مقام مسئول دیگری نیست. سخنان گهربار آیت‌الله جوادی آملی است. خیلی خوشحال‌ام از این‌که می‌بینم بالاخره آیت‌الله جوادی آملی –که روزنامه اعتماد پیش از نام‌اش دو بار واژه آیت‌الله را بکار برده، یعنی دابل آیت‌الله- سر مبارک‌شان را از کتاب و درس بیرون آوردند و کمی دور-و-برشان را هم دیدند. بالاخره این از مزایای ریاست جمهوری احمدی‌نژاد بود که آن‌هایی که متخصص در برخی بخش‌ها بودند اکنون دانشمند در جوامع علوم هستند و جز بهشت و جنهم در واردات و صادرات و مسائل دیگر هم اظهار نظر می‌کنند، آن هم به گونه‌ای که منافقان را ذوق‌زده می‌کند.

البته شکی نیست که سزای آدم بی‌عرضه جهنم است، بلکه سوال اینجاست که چرا الآن این گفته شد؟

راستی خبر گمرک تازه درز کرده؟ یعنی پیش از احمدی‌نژاد خبری از گمرک نبود یا همه چیز اوکی بود؟

ایمن ماجرای صادرات نفت و آیندگان هم از کلاس اول تا دانشگاه بحث هر روزه است. نمی‌دانم ایشان چرا حالا نطق‌شان وا شده، شاید تصور می‌کردند مخاطب نمی‌داند. البته خاتمی و هاشمی می‌دانستند.

آقای جوادی آملی، می‌داند اگر کل واردات کشور ما را یک طرف بگذارند، واردات بنزین چیز دیگری است؟ آنوقت این دوستان آنان که قهوه می‌خوردند و گلف بازی می‌کردند و مسافرت‌هاشان در تعطیلات رسمی و غیررسمی به راه بود، پالایشگاه نزدند تا مملکت ما وابسته نباشد که هر روز تهدیدمان نکنند؟ آن‌هم نه یک سال و دو سال، بلکه 16 سال. یا آن وزیر کشاورزی یا صنایع که به شالیکاران می‌گفت نیم‌دانه نکارید؟

این خیلی خوب است که بالاخره چشم مبارک به مسائل جامعه باز شده اما ایشان نفرمودند که زمانی که انقلاب و امام را به موزه می‌سپردند و روزنامه‌های زنجیره‌ای گله‌ای دین را از اساس زیر سوال می‌بردند ایشان کجا تشریف داشتند!

این روحانیت همیشه عقب‌مانده بوده. جز چند نفری که آبروی روحانیت را خریده‌اند بقیه همان بهتر که سرشان در کتاب و درس باشد و برای مردم مساله شرعی بگویند.

قاعده بازی

نوامبر 6, 2009

چون این پست را پس از مدت‌ها می‌نویسم، شاید مخلوطی از چند ایده باشد.

نخست در باره ماجرای سیزده آبان و سبزها بگویم که: به نظرم الآن یک عده‌ای جلو افتاده‌اند و موسوی و کروبی دنبال آن‌ها می‌دوند تا عقب نمانند. البته این یک اظهار نظر لحظه‌ای نیست. اگر ماجراهایی که رخ می‌دهند را کمی به هم بچسبانیم به این نتیجه می‌رسیم.

من اصلا مخالف راهپیمایی و اعتراض آرام نیستم. حتا موافق آن هم هستم. اگر کسی مخالف چیزی است چه باید بکند؟ اعتراض کند. به چه صورتی؟ آن را اعلام کند یا مثل میدان جنگ به جان مردم و نیروها بیفتد؟ خب عاقلانه این است که آن را به صورت مسالمت‌آمیز بر زبان بیاورد.

اما سوالی که این آقایان سبزها و آن‌هایی که به اصطلاح سردمداران‌شان خوانده می‌شوند هنوز به آن پاسخ نداده‌اند این است که با کسی که با سنگ و چماق و اسحه و کوکتل مولوتوف و انواع و اقسام تیزی‌ها به جان مردم می‌افتد، چه باید کرد؟

این آقایان معتقدند که نباید برخورد خشونت‌آمیز کرد. خب چه باید کرد؟

نکته دیگر اینجاست که این آقایان معتقدند که اصلا در آغاز، نیروهای انتظامی و بسیجی‌ها به جان مردم افتادند و سبزها –که موسوی و کروبی خیلی دوست دارند آن‌ها را قاطبه مردم بنامند- از خودشان دفاع می‌کنند. دوستان عزیز، اگر این درست باشد که یعنی هیچ کس در این نظام شعور ندارد الا همین‌هایی که خود را سبز می‌نامند و آن کسی که پنجم شد. در حالی‌که اصلا صحیح نیست.

1-     تصور کنید: نتیجه انتخابات اعلام شده. پس از آن نیروهای انتظامی به جان مردم می‌افتند و کتک‌شان می‌زنند!!!

این چه منطقی است؟

2-     تصور کنید: نتیجه انتخابات اعلام شده. پس از آن مردم به نشانه اعتراض به صورت مسالمت‌آمیز به خیابان آمدند و سپس نیروهای انتظامی به جان مردم می‌افتند و کتک‌شان می‌زنند!!!

این چه منطقی است؟

البته من خودم در همان لحظات در خیابان بودم و دیدم. اصلا اینطور نبود. همه معترضین برنامه‌ریزی شده در خیابان بودند. از ماسک‌هایی که پخش می‌شد و دوربین‌هایی که در بالای ساختمان‌ها کار گذاشته شده بود و هزاران سنگی که معلوم نبود از کجا آمده و ده‌ها نکته کوچک و بزرگ دیگر که به سادگی می‌شد فهمید که این موضوع برنامه‌ریزی قبلی داشت. البته برای من که مسلم است و این موضوع هم برای سبزها غیرقابل باور. چون کسی که خودش را به خواب زده، نمی‌توان بیدارش کرد.

از این مساله که بگذریم، دوست داشتم بگویم قاعده بازی را باید بلد بود. این روزها ماجرای سبزها و حکومت به یک بازی تبدیل شده. البته یک عده چنان سرمایه‌گذاری‌ معنوی کرده‌اند و چنان دل بسته‌اند به این بازی‌ها که آدم نمی‌تواند به خریت‌شان نیندیشد. برخی از همان روز اول می‌گفتند کار نظام تمام شده. چه جالب. حالا می‌گویند دیگر آخرهای کار است. می‌بینیم و تعریف می‌کنیم.

اما نمی‌خواستم این را بگویم. می‌خواستم قاعده بازی را بگویم. این روزها هر کس از تریبونی که دارد استفاده می‌کند، آن‌گونه که خودش می‌خواهد. پیش از انتخابات دیدیم و شنیدیم و خواندیم که چه کسانی چه‌ها گفتند. هنرمندان و شخصیت‌ها مذهبی و سیاسی و غیره. این افراد صرفا از ظرفیت خودشان استفاده کردند. البته اصلا منظورم جناح خاصی نیست. از آقای خامنه‌ای بگیرید تا یک بازیگر تلویزیونی. این جریان پس از انتخابات هم کاربرد داشت، حتا بیشتر. عده‌ای از سیاسیون سبز با زندانی شدن از صحنه خارج شدند و حتا با اعتراف‌هایی که کردند از تریبون نظام استفاده کردند برای ابراز پشیمانی. به بازدهی آن کاری ندارم. به همین سادگی سیاسیون از صحنه خارج شدند. از آن همه تنها موسوی و خاتمی و کروبی مانده‌اند و مصاحبه‌ها و بیانیه‌های گاه و بیگاه‌شان که گاه عبارت‌هایی در آن‌ها برجسته می‌شود.

شخصیت‌های مذهبی هم از هر دو طرف در هفته‌ها و ماه اول خیلی دور داشتند. حالا خیلی خبری نیست. گرچه کلا مذهبیون ترجیح دادند سخنی نگویند تا وجهه‌شان نزد مردم خراب نشود!

اما هنرمندان جایگاه خاصی دارند. آنان بسته به جایگاه‌شان در نزد مردم مخاطبان ویژه‌ای دارند. برای نمونه استاد شجریان؛ ایشان فرای نامه‌های گاه و بی‌گاهش به صدا و سیما در باره پخش نکردن صدایش از آن رسانه، در یکی از کنسرت‌هایش در خارج از کشور تصنیفی خواند که بازتاب‌های داخلی فراوان داشت. و پس از آن حتا یکی از هواداران نظام هم تصنیفی در برابر آن تصنیف سرود که بازتاب داخلی‌اش کم نبود. خواستم بگویم جایگاه هنرمندان و به‌ویژه آن‌هایی که هواداران بسیاری دارند، متفاوت است. و این یکی از بزرگ‌ترین ضعف‌های نظام است. ضعفی که همواره از آن گزیده شده. چون از موسیقی گفتم با موسیقی هم ادامه می‌دهم چون شاید نمونه‌هایش ملموس‌تر باشد اما واقعا همه بخش‌های هنری کم و بیش به مانند همین نمونه است. ببینید؛ شما به یک کنسرت موسیقی می‌روید، یا سی دی یک کنسرت را می‌گیرید و در خانه تماشا می‌کنید. چیزی که می‌بینید هم همین سخن مرا تایید می‌کند. مخاطبان این کنسرت‌ها بیشتر از اقشاری هستند که توجه کمتری به دین و مذهب دارند و در نتیجه دلبستگی کمتری به نظام جمهوری اسلامی. یعنی بسیاری از آدم‌های دین‌دار (به معنی رایج در جامعه) 15 هزار تومن پول بلیت یک کنسرت نمی‌دهند حتا اگر موسیقی اصیل و سنتی ایران باشد و اشعار حافظ و مولانا در آن اجرا شود چه رسد به موسیقی پاپ که شاید هیچ مخاطب دینداری نداشته باشد. این می‌شود که شما اگر سی دی یک کنسرت را هم در خانه ببینید، نمود همین سخن مرا می‌بینید. گاهی برخی‌ها حتا اینطور نتیجه می‌گیرند که چون هیچ آدم دینداری (نمود آن در خانم‌ها حجاب کامل و چادر و در مردها پوشش خاص و ریش و …) در این کنسرت نیست، پس خواننده این کنسرت چنین است و چنان است و هزار نتیجه‌گیری دیگری که هیچ ربطی به ماجرا ندارد.

من با اجراهای شجریان بزرگ شدم. خاطرات بسیار شیرینی از آن‌ها دارم. گرچه تا کنون در کنسرت استاد حاضر نبودم اما اجراهای بسیاری از ایشان را دیده و شنیده‌ام. ایشان مخالف ایده من در این انتخابات بود و هست. در مخالفت با نظام شمشیر را هم از رو بسته. اما من به آواز شجریان گوش می‌کنم، ولی برای برخی ایده‌هایش هیچ ارزشی قائل نیستم چرا که شجریان در بهترین حالت یک خواننده خوب است و نه یک سیاست‌مدار.

اما همین زمین بازی را مذهبیون به سود غیرمذهبیون خالی کرده‌اند و غیرمذهبیون هر توپی را بدون زحمت داخل دروازه مذهبیون می‌کنند و کک کسی هم نمی‌گزد. باید پرسید آیا واقعا مذهبیون بلد نیستند در این زمین بازی کنند؟ یا منع می‌شوند؟

متاسفانه ماجرای صدا و سیما موسیقی تمامی ندارد و هنوز معلوم نیست چه موسیقی حرام است و چه موسیقی حلال؟ آیا نشان دادن نواختن آلات موسیقی حرام است ولی نشان دادن چند اعدامی مرده در حالی که هنوز از طناب دار آویزان هستند حلال است؟ آیا نشان دادن این همه کشت و کشتار در فیلم وسریال‌ها حلال است؟

چرا تکلیف ما روشن نیست؟ چرا روحانیت این همه عقب است؟ شاید عده‌ای همین حرف مرا بگیرند و بر نظام بکوبند اما باور کنید مشکل ما با کسانی نیست که نظرات مستحکم دارند بلکه با کسانی که نظرات‌شان بسته به روز و هوا تغییر می‌کند. اما بالاخره نظام باید تکلیف خود را روشن کند و نباید چنین زمینی را در اختیار آن‌هایی قرار دهد که هیچ از سیاست نمی‌فهمند و هر روز دشنه‌ای بر پیکر نظام فرود می‌آورند که هیچ دشمنی نمی‌تواند. آن‌هایی که اگر یک سالن در اختیارشان قرار بگیرد و به راحتی برای رجرایشان مجوز بگیرند موافق نظام مصاحبه می‌کنند یا اگر کتاب‌‌شان مجوز چاپ بگیرد دیگر انتقادی ندارند و …

البته جای شکر است که نظام و هوادارن‌اش تنها با یک برگ برنده، برنده‌اند و آن رهبری آقای خامنه‌ای است. و الا در هر موضوع دیگری اگر بررسی مقابله‌ای صورت بگیرد مخالفان جلوترند. این زنگ هشداری برای آن‌هایی است که تصور می‌کنند می‌توان به سادگی مردم را خر کرد. شما با یک موسیقی خوب، فیلم خوب، نقاشی خوب، ورزشکار خوب و … می‌توانید مردمی را به‌سوی خود جلب کنید که با هیچ بودجه‌ای نمی‌توان چنین کرد.

قاعده بازی بر زمین بازی استوار است. اگر ما زمین را خالی کنیم، حریف زمین را خالی نمی‌کند و این یک هشدار اساسی است. مردم همیشه نمی‌اندیشند که چه کسی درست می‌گوید، بلکه این افراد ذی‌نفوذ اند که به ذهن مردم جهت می‌دهند.

رضایتمندی

اکتبر 28, 2009

بهره مندترها ناراضی ترند

و کمتر بهره مندها راضی تر.

همین.

 

زبان‌آموزانی که به موسسه‌های آموزش زبان انگلیسی می‌روند معمولا اشکالات فراوانی در نوشتار یا همان Writing دارند. به همین در طول سال‌های تدریس به این نتیجه رسیدم که از آن ها بخواهم وبلاگی درست کنند و موضوع‌هایی را که من از آنان می‌خواهم و هر چیزی که خودشان دوست دارند در آن‌جا بنویسند تا از یک سو همکلاسی‌ها و دیگر شاگردان من هم ببینند و نظر بدهند و هم این‌که من هم آن را روی اینترنت بخوانم و نه دستی. البته مزیت دیگری هم دارد و آن اینکه با دنیای وبلاگ نویسی و اینترنت هم آشنا می‌شوند. اما در یکی از این موارد پیشامد جالبی روی داد. یکی از بچه‌ها که آدرس وبلاگ‌اش را به من داده بود، رفتم و دیدم نام کسی دیگری در جای نام نویسنده وبلاگ نوشته شده. اول فکر کردم شاید شخص دیگری وبلاگ را ایجاد کرده و نام خود را در جای نام نویسنده نوشته. اما بعد که از خودش پرسیدم، حرف جالبی زد:

شنیدم وبلاگ‌نویس‌ها رو می‌گیرن.

گفتمان پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری یکی از جالب‌ترین انواع گفتمان در تاریخ ایران است. البته این را من بدون تحقیق عرض می‌کنم. قاطعیت من در این مورد به شنیده‌ها، دیده‌ها و خوانده‌های من مربوط می‌شود . به نظرم اگر کار کارشناسی زبان شناسی روی آن انجام شود نتایج شگفت‌انگیزی در بر خواهد داشت.

ایده نوشتن این مطلب از آنجا در ذهنم شکل گرفت که روز سه شنبه (21 مهر 1388)، هنگامی که روزنامه جمهوری اسلامی را ورق می‌زدم به نکته جالبی برخوردم. البته این نخستین باری نیست که چنین چیزی خواندم ولی شاید یکی از بهترین انواع آن بود که مرا واداشت تا این نمونه را عنوان کنم.

اگر روزنامه جمهوری اسلامی را دیده باشید، می‌دانید که در هر شماره، در قسمت بالا-چپ سخنی از امام خمینی نقل می‌کند که مطابق با شرایط و اوضاع زمانه باشد. در روز 21 مهر 1388 در این بخش این چنین آمده بود:

اگر در این نظام کسی یا گروهی خدای ناکرده بی‌جهت در فکر حذف یا تخریب دیگران برآید و مصلحت جناح و خط خود را بر مصلحت انقلاب مقدم بدارد، حتما پیش از آن‌که به رقیب یا رقبای خود ضربه بزند به اسلام و انقلاب لطمه وارد کرده است.

-صحیفه امام- جلد 21- صفحه 179-

البته روزنامه کیهان هم در صفحه 14 خود بخشی دارد که به همین صورت در سمت بالا-راست، کلامی از امام چاپ می‌کند و آن هم با در نظر گرفتن اوضاع و شرایط است.

نکته‌ای که برایم جالب می‌نماید این است که در هر دو سوی درگیری‌ها انتخاباتی دقیقا به یک چیز استناد می‌کنند و نمونه این موضوع هم کم نیست. مثلا کروبی، موسی یا خاتمی در کلام و بیانیه‌های خود با ذکر یک نکته گروه مقابل را می‌کوبد حال آن‌که جناح مقابل هم دقیقا با همان کلام آنان را می‌کوبد. به هر ترتیب کلام امام یا برخی بزرگان دین در این میان به موضوعی تبدیل شده که از هر سو به آن استناد می‌شود برای مشکل‌دار نشان دادن سوی مقابل. از این نمونه مورد دیگری هم هست که هر سو در کاربری آن نسبت به دیگری پیشی می‌گیرد و آن این حدیث از حضرت رسول است که: الملک یبقی مع‌ الکفر و لا یبقی مع الظلم، که در بارزترین شکل آن احمدی‌نژاد هم در سخنان مجمع عمومی سازمان آن را به کار برد.

امیر زمانی‌فر

اکتبر 10, 2009

هرچه به دنبال عنوان برای این پست گشتم، عنوانی بهتر از نام خود امیر نیافتم. شاید این نوشته خیلی طولانی باشد، اما ارزش خواندن دارد. به یاد دوست خوب و به یاد ماندنی‌ام، امیر زمانی‌فر که من او را نه با نام رادیو فردا و نه سبز‌ها که با دوستی و نوع خاص اخلاق و سخن‌گفتن‌اش به یاد دارم.

اولین دیدارمان را به یاد ندارم. ولی دوستی‌مان از دانشگاه شروع شده بود. هر دو رشتۀ مترجمی زبان انگلیسی می‌خواندیم و ورودی 78 بودیم که البته همیشه در فرم‌های دانشگاهی باید متذکر می‌شدیم که «دوره‌ای» هستیم نه پاره‌وقت.

قد کوتاهی داشت. با موهای تُنُک ولی مشکی که همیشه ژل‌خورده و تمیز بود. دو-سه روز یک‌بار صورتش را اصلاح می‌کرد. پوستی تقریباً تیره داشت. دماغش هم مانند خیلی‌های دیگر در رشت خیلی فرم جالبی نداشت. ساده لباس می‌پوشید. همیشه یک شلوار جین، با یک پیراهن و شاید جلیقه یا پولیور معمولی و شیک، با یک کاپشن ساده که شاید تا آخرین سال دانشگاه هم تغییری نکرده بود.

بسیار مبادی آداب بود. از اقشار مختلف دوست و رفیق داشت چون به خوبی می‌دانست که با چه‌کسی چگونه سخن بگوید. زود دلگیر می‌شد و در طول هشت سال آشنایی‌مان سه بار شاهد قهر و گاه آشتی او با کسانی بودم که من هم آنان را می‌شناختم. زودرنج بود. قاطعانه سخن می‌گفت و در مسائل مختلف نظر داشت. اگر در موردی چیزی نمی‌دانست، می‌گفت که چیز بیشتری نمی‌داند. اهل منطق بود و استدلال را می‌پذیرفت. برای عمدۀ کارهایش استدلال محکمی داشت. مهم‌تر از همه، از بچگی دوست داشت گویندۀ رادیو باشد.

گو این‌که زبان انگلیسی خوانده بود و ترجمه، مکالمه و تدریس‌اش بسیار خوب بود اما عشق گویندگی سرتاپای وجودش را فرا گرفته بود. پس از بازگشتن از خدمت سربازی در سال 84، به‌رغم این‌که مشغول تدریس در آموزشگاه‌های زبان بود اما همچنان عشق‌اش را دنبال می‌کرد.

بچه که بود به بخش فارسی رادیو فرانسه گوش می‌داد. این را خودش برایم گفته بود. از روی شماره تلفنی که مجری برنامه برای تماس می‌‌داد بارها از تلفن خانه‌ به فرانسه زنگ زده و با رادیو صحبت کرده بود. فیش تلفن که رسید تق قضیه درآمده بود و مادرش او را مجبور کرده بود تا از پول عیدی‌هایش پول تلفن خارج از کشور را بپردازد.

تقریباً تمام مجری‌های رادیو و تلویزیون ایران را به خوبی‌ می‌شناخت. می‌گفت عاشق صداهای زیباست. هر ساله نوروز را با صدای فریدون فرح‌‌اندوز مجری تلوزیون ایران که پس از انقلاب به صدای امریکا رفته بود، تحویل می‌کرد. عاشق صدا و خود فریدون فرح‌‌اندوز بود. سبک گویندگی‌اش به سبک فرح‌‌اندوز می‌مانست و تنها صدایش با او تفاوت داشت. پس از آشنایی نزدیک با فرح‌‌اندوز در سال 84 فرح‌‌اندوز خودش به امیر گفته بود که تنها کسی است که مانند او اجرا می‌کند. امیر و ماندانا زندیان-یکی دیگر از دوست‌داران فرح‌‌اندوز- پدر صدایش می‌کردند.

چند باری به تیپ هم زده بودیم که عمدتاً در مسائل سیاسی بود. به یاد دارم یکی از دفعاتی که به تهران آمده بود و با هم قصد بازگشت به رشت را داشتیم، در اتوبوس سه بار با هم جر و بحث کردیم. اما به هم علاقۀ فراوانی داشتیم و در زندگی‌مان چیزی نبود که از هم پنهان کنیم و در یک کلام با هم دوست بودیم.

شب یلدای سال 81 که آخرین شب یلدای ما در دانشگاه بود، طبق معمول هر سال جشن مختصری با حضور استادان و دانشجویان برگزار می‌شد. قرار بود آن سال مجری برنامه امیر باشد. اما علی که خیلی هل بود و فقط می‌خواست خودش را معروف کند، نگذاشته بود که او اجرا کند. آن روز، متفاوت از همیشه کت و شلوار مشکی مطهری با پیراهنی سفید و دکمه سرآستین به تن داشت. بارها دیده بودم که چگونه آن پیراهن را در جای مخصوصی نگه‌می‌دارد. به قول یکی از استادان در آن شب خیلی خوش‌تیپ شده بود و حقیقتاً هم این‌چنین بود. شاید آن شب اولین باری بود که من عشق حقیقی امیر را به اجرا فهمیده بودم. او که در جای خودش، جایی نزدیک به من نشسته بود، همه‌‌اش خودخوری می‌کرد و با هربار اشتباه علی -که کم هم نبود- آهی از نهادش برمی‌خواست.

این‌هایی که در بالا خواندید را حدود 2 سال پیش نوشته بودم. می‌خواستم داستانی بنویسم در باره خودم و امیر . ماجراهایی که میان ما گذشت. هر بار که حوصله می‌کردم چیزی می‌نوشتم که نتیجه‌اش همانی بود که خواندید. پس از شنیدن خبر رفتن امیر هم چیزی به آن نیفزودم. تنها چند باری آن را خواندم و داغ دل تازه کردم. افزودنی‌ها را در زیر می‌نویسم.

نوشتن این‌ها برایم بسیار سخت است چون هر واژه‌ای از این واژگان و هر جمله‌ای از این نوشته مرا به فکر فرو می برد و به یاد امیر می‌اندازد. نوع حرف زدن‌اش، خندیدن و …

بسیاری از آن‌هایی که امیر را می‌شناسند، چیز زیادی از گذشته امیر نمی‌دانند. یا شاید هر چه بدانند همان چیزی باشد که امیر برایشان گفته بود.

سال 81 بود که امیر کامپیوتر خرید. از زمان اینترنتی شدن بود که امیر روابط زیادی برقرار کرد و بالاخره عازم فرنگ شد.

آخرین باری که ما باید همدیگر را در رشت می‌دیدیم، حدودا شب یلدای سال 1386 بود. می‌دانستم که فعلا به این زودی‌ها دیگر نمی‌توانم امیر را ببینم. آن شب برایم خیلی به یاد ماندنی بود. در پارک شهر رشت همدیگر را دیدیم. از هر دری سخن گفتیم. کلی هم عکس گرفتیم. موسیقی‌های رشتی قدیمی را که در موبایل‌ام داشتم، در حالی که یک گوشی در گوش من و دیگری در گوش او بود با هم گوش می‌کردیم. چیزهایی که امیر تا آن زمان نشنیده بود. بعدش هم رفته بودیم کافی‌شاپ سیلور، طبقه دوم. امیر همیشه بستنی می‌خورد. زمستان و تابستان نداشت. آن شب هم بستنی خورد. عکس‌اش هم هست. هفته پیش که به سیلور رفته بودم به آن جایی که با امیر نشسته بودم نگریستم و به یاد آن شب گریستم.

خیلی از کسانی که این نوشته را در این وبلاگ می‌خوانند ممکن است شگفت‌زده شوند. از این‌که چه‌طور امیر زمانی‌فر ممکن است با شخصی مثل من دوست بوده باشد. اما حقیقت دارد. همه دوستان ما هم به این موضوع اذعان دارند. پس از مرگ امیر که ایمیل‌هایش را بررسی می‌کردم، به ایمیلی رسیدم که به این موضوع در آن اشاره شده بود. اسفند سال 83 بود. امیر وبلاگی گشوده بود و آدرس‌اش را برایم فرستاده بود. من هم زمانی که آن را دیدم، نوشته ای برایش فرستادم به صورت رسمی و امضا کردم. او هم بلافاصله پاسخ داد. در آن‌جا او به همین موضوع اشاره کرده بود که من را فردی قشری و متعصب نمی‌داند.

پس از درگذشت‌اش به رشت رفتم تا خانواده‌اش را ببینم. از همان یلدای 1385 دیگر به خانه‌ و آن کوچه پس‌کوچه‌ها نرفته بودم. می‌دانید چرا؟ چون نمی‌توانستم. من با امیر آنقدر خاطره خوب از خانه و اتاق و کوچه‌اش داشتم که پس از رفتن امیر از ایران هیچگاه حتا از آن‌جا رد نشدم. پیش‌تر هرگاه که به رشت می‌رفتم، قرار می‌گذاشتیم که همدیگر را ببنیم. من به امیر می‌گفتم، می‌آیم خانه، بعد از آن‌جا با هم بیرون می‌رویم. می‌رفتم اتاق‌اش، می‌نشستیم و به یاد دوران دانشجویی گپ می‌زدیم و کتاب‌ها و مجله‌هایی که همیشه روی زمین ولو بود را برانداز می‌کردیم و امیر آخرین عکس‌ها و خبرها و موسیقی‌ها را هم روی سی‌دی به من می‌داد. معمولا دم غروب بود. همانجا نماز می‌خواندم و بعدش با هم راه می‌افتادیم بیرون.

هر بار که به تهران می‌آمد، کار خاصی داشت. چند باری برای کار آمده بود. یکبار یکی از دوستان‌اش به او گفته بود کاری خوب برایش سراغ دارد که ماهی 600-700 هزار تومن حقوق دارد. همیشه برای آمدن به تهران، شب حرکت می‌کرد تا صبح تهران باشد. بعدش هم می‌آمد شرکتی که من در آن کار می‌کردم. صبحانه‌ای با هم می‌خوردیم و بعد آدرس‌ها و مسیر ماشین‌ها را به او می‌دادم تا به کارش برسد و برای ظهر یا بعدازظهر یا شب هم قرار می‌گذاشتیم. آن روز با امید فراوانی آمده بود. وقتی برگشت، خیلی پکر بود. پرسیدم چه شده، گفت که گلدکوئست و از این حرفهاست.

همیشه که به تهران می‌آمد دو کار ثابت داشت. یکی سر زدن به مادر فریدون فرح‌اندوز بود و دیگری سر زدن به پوران فرخ زاد. تنهایی پیش پوران می‌رفت و معمولا هم برای نهار. اما خانه مادر فریدون را با هم می‌رفتیم. عکسها‌یش هست. مادر فریدون خیلی پیر بود. امیر را هم خیلی دوست داشت. تا این‌که سال 86، پیش از این که امیر از ایران برود فوت کرد.

یکی-دو باری هم آمده بود تا در صدا و سیما آزمون بدهد. یک بار با رادیو جوان هماهنگ کرده بودم و یک باری هم خودش با شبکه خبر. رادیو جوان را با هم رفتیم داخل سازمان. از آزمونش خیلی راضی بود اما هیچ خبری از آن‌ها نشد. اما برای شبکه خبر، تا تهران آمد ولی با تماس با یکی از مجریان خبر، از رفتن به آزمون منصرف شد.

همان زمان دانشجویی‌مان در رشت، یک بار هم او را به صدا و سیمای رشت برده بودم برای مصاحبه. آزمون هم داده بود اما طبق معمول خبری نشده بود.

رفت و آمدهای امیر به تهران و رفتن من به رشت، وقت خوبی برای سخن گفتن بود. از هر دری سخن می‌گفتیم و اگر جایی مساله‌ای بود پیگیری می‌کردیم. یکی از ویژگی‌های امیر که همیشه در ذهن‌ام هست، و همین حالا هم دقیقا قیافه‌اش رو‌به‌رویم مجسم شده، زودرنجی‌های او بود. خیلی زودرنج بود. و شاید همین حالا دلم بیشتر برای همین زودرنجی هایش و لحن کلامش تنگ شده باشد.

مسائل را خیلی پیچیده می‌دید. من و او مانند صدها هزار جوان در این مملکت زندگی می‌کردیم. او بارها به خانه ما آمده بود و زندگی ساده ما را دیده بود. چه شب‌ها که کلی تا صبح حرف زدیم. اما امیر اصلا متنفر بود از شرایط. تاب ماندن در ایران را نداشت. البته نه این‌که عشق خارج باشد. همانطور که اشاره کردم، بارها سعی کرد کار مورد علاقه‌اش را پی بگیرد اما نمی‌شد. گویندگی همه زندگی‌اش بود اما موقعیتی در ایران برایش فراهم نمی‌شد. مدتی چند کتاب برای کتاب گویا در لوس‌آنجلس خوانده بود که من هنوز برخی تکه‌ها را به یاد امیر گوش می‌کنم. همه زیر و بم شخصیت او در همان داستان‌هایی که خوانده هویداست و مرا به یاد سخن گفتن با او می‌اندازد.

روزی که امیر زنگ زد و ماجرا را گفت که قرار است به رادیو فردا برود، هم خوشحال شدم، هم ناراحت. خوشحال از آن‌که بالاخره به آرزویش می‌رسید. البته من در همان نامه‌ای که به او نوشته بودم در پایان این جمله را نوشتم، چیزی که از آن پس همیشه به او یادآور می‌شدم:

«شاید صراحت لهجه من در این نامه بیش از حد انتظارت بوده باشد، اما بگذار با یکی دیگر از این حرف‌ها نامه‌ام را به پایان ببرم. مطمئنم که تا رسیدن به آرزوهایت فاصله زیادی نمانده. به امید رسیدن به آروزهایت.»

و ناراحت بودم از این که نمی‌توانستم از آن پس امیر را در رشت ببینم. می‌دانستم که با رفتن او به رادیو فردا محدودیت‌های زیادی برایم جهت ارتباط با او فراهم خواهد آمد اما چاره‌ای نبود. ولی همیشه فکر می‌کردم روزی در آینده او را خواهم دید و حتا آخرین باری که همدیگر را دیدیم همین را به او گفتم. اما نشد.

امیر رفت و فرصت دیدن دوباره و شنیدن صدایش را از من گرفت. این است که در تنهایی‌ام امیر حاضر است. نام‌اش را صدا می‌زنم و با او سخن می‌گویم. عکس‌های‌مان را نگاه می‌کنم و نوشته‌هایش را می‌خوانم تا شاید تسلی خاطری برایم باشد.

نوشته‌ای که در زیر می‌خوانید، دیدگاه یکی از خوانندگان در زیر یکی از نوشته‌های من است:

«سلام
خواستم ازتون تشکر کنم بابت این وبلاگ زیبا. اول از همه بابت این مهاجرت به وردپرس بهتون تبریک میگم! به خاطر اینکه اینجا دور از هر دغدغه ای میتونین نظرات و تفکرتون رو به دوستانتون انتقال بدین
و خیلی خیلی خوشحالم که دوستی با این طرز خاص نگاه و پر از ایده های زیبا رو در دنیای وبلاگستان میبینم! باور کنین حضور یه همچین وبلاگ نویس های با شجاعتی خیلی در این فضای مجازی دلگرمی میده.
از طرف دیگه بابت این حضور و ارائه ی نگرش خاصتون ازتون تشکر میکنم. چون ما به هر صورت متوجه میشیم که هنوز با در دسترس بودن اینترنت، مجلات، روزنامه ها و این همه منابع علمی و خبری، دوستانی همانند شما هم هستند با این کوته نگری ! که خب وظیفه ای که روی دوش ماست رو سنگین تر میکنه برای اطلاع رسانی و از چاهِ ظلمت بیرون کشیدنِ امسال شما. و خب متوجه میشیم که هنوز جامعه از این انسانهای کبک وار که سر در برف دارن تهی نشده! باشد که روزی به تعالی برسیم و با دیدگانی باز دست همنوع خود را گرفته و به راه درست هدایتشون کنیم! برای شما هم دعا میکنم که از جهالت خود بیرون بیایید… آمین»

البته به‌نظر می‌رسد این دیدگاه ربطی به نوشتهِ خاصی ندارد و در کل برای وبلاگ من نوشته شده. اگر کسی یک نگاه کلی به نوشته‌های من و دیدگاه‌های نوشته شده در زیر آن‌ها بیندازد، به راحتی خواهد فهمید که مخالفان زیادی به این وبلاگ سر می‌زنند و هر چه هم که دل‌شان می‌خواهد می‌گویند. البته برخی، هم‌چون همین آقا که خود را بهروز کواکبی معرفی کرده، مودبانه می‌گویند و برخی ده‌ها ناسزا و واژه رکیک بکار می‌برند که من از تایید آن‌ها معذورم.

اما سخنی با این عزیزان؛

ممنونم از این‌که به من سر می‌زنید و نوشته‌های مرا می‌خوانید. من هم همانند بسیاری از شما در کوره‌دهاتی به نام تهران زندگی می‌کنم [در پاسخ به خواننده‌ای که گفته بود نمی‌داند من از کدام کوره دهات‌ام] و در یک آموزشگاه زبان انگلیسی درس می‌دهم. همانند شما سایت و روزنامه می‌خوانم. مستاجرم و زندگی بسیار معمولی دارم. از سخن شما هم به هیچ روی ناراحت و دژم نمی‌شوم؛ برعکس، خوشحال هم می‌شوم و البته مصمم‌تر برای ادامه کار. بر این باورم که هر کسی نظری دارد. در طول روز و هفته و ماه و سال نظرات بسیاری از دوستانم را می‌شنوم که مانند من نمی‌اندیشند و مدت‌ها روی آن‌ها فکر می‌کنم. هدف من از نوشتن و گفتن، تغییر عقیده و باور کسی نیست. برای خوش‌آمد یا بدآمد کسی هم نمی‌نویسم. من صرفا دیدگاه‌های خودم را می‌نویسم. هر کسی نظر خود را دارد و آن هم محترم است. از این‌که در محیط وبلاگ عرصه‌ای برای تضارب آرا هست استقبال می‌کنم و آن را به فال نیک می‌گیرم. تنها یک خواسته دارم و آن این که همان‌گونه که برای مخالفان‌ام حق ابراز عقیده و رای برخوردارم، آن‌ها نیز برای من حق ابراز آن را قائل باشند. این چیزی است که به ندرت می‌بینم.

گفتمانِ گفت‌و‌گو

سپتامبر 29, 2009

در صندلی پشت ماشین نشسته بودم. میان دو نفر. یک خانم که سمت چپ من نشسته بود و آقایی که سمت راست من نشسته بود. آن جوان سمت راستی داشت دفتری را می‌خواند که نوشته‌هایی به یک زبان خارجی بود. انگار به کلاس آموزشی آن زبان می‌رفت. از او پرسیدم:

من: شما اسپانیایی می‌خونید؟

آقا: نه. ایتالیایی؟

پس از این‌ که این گفت‌و‌گو پایان یافت. خانم سمت چپی از من پرسید:

خانم: شما هم ایتالیایی می‌خونید؟

من: نه. من اسپانیایی می‌خونم. مگه شما هم ایتالیایی می‌خونید؟

خانم: بله.

من: کجا؟

خانم: مدرسه ایتالیایی‌ها.

من: ترم چندم‌اید شما؟

خانم: ترم دوم. شما الان می‌رید کلاس اسپانیایی؟

من: نه. الان می‌رم انگلیسی درس بدم. حالا شما چطور به ایتالیایی علاقه‌مند شدید؟

خانم: می‌خوام مدرک بگیرم برم ایتالیا.

من: اسپانیایی خیلی به ایتالیایی شبیه.

خانم: بله. به‌خاطر این‌که اسپانیایی از ایتالیایی گرفته شده.

من: شاید هم برعکس. [همراه با نگاه چپ خانم] 25 تا کشور اسپانیایی صحبت می‌کنن اما ایتالیایی چی؟

خانم: البته آلمانی توی 168 کشور صحبت میشه.

من: نه. همچین چیزی امکان نداره. ما تو جهان همه‌اش 200 تا کشور داریم، اونوقت 168 تا آلمانی صحبت می‌کنن؟

خانم: یعنی تو 168 ناحیه. اما 64 کشور آلمانی صحبت می‌کنن.

من: [نگاه مبهوت]

خانم: بله. شما اطلاع ندارید. اگر از کسایی که می‌دونن بپرسید بهتون می‌گن.

حالا کمی بگردید ببینید ربط زبان آلمانی با آن گفت‌و‌گو را پیدا می کنید یا مانند من هنوز حیرانید. و البته سر آخر، اعتماد به نفش آن خانم هم خیلی مرا حیران کرد. شما وقتی می بینید آدمی که هم کلام با شماست از شدت حماقت -به دلیل ثروت یا شاید تیپ و چهره اش-حاضر نیست از حرف اش دست بکشد و هر جور شده می خواهد در گفت‌و‌گو سر باشد، چه می کنید؟ مثل من سکوت؟

روز دوشنبه، سی‌ام شهوریور که سر کلاس رفتم، و همچنین روز سه‌شنبه سی و یکم، نخستین بحث کلاس در مورد عید فطر بود. مطابق معمول همیشه از بچه‌ها می‌پرسم که تعطیلات چه‌طور بود و چه کردید و …

آن‌ها به اتفاق در عید فطر بودن روز یکشنبه تشکیک ‌کردند. حال آن‌که وقتی می‌پرسیدم که بیشتر توضیح دهند، می‌گفتند «من که روزه نمی‌گیرم ولی فلانی گفته روز دوشنبه عید است.» یا کسی می‌گفت که همه مراجع روز دوشنبه را عید می‌دانند حال آن‌که رهبر یکشنبه را عید اعلام کرده است.

-

(یک پرانتزی باز می‌کنم. هنگامی که در سال 74 و با ورود به دبیرستان به کتاب‌خانه پدرم سرک می‌کشیدم، بیشتر کتاب‌ها را غیرضرور می‌یافتم. موضوع آن‌ها کلاً اثبات خدا، مارکسیسم ، اسلام و کمونیسم و از این دسته مسائل بود که در آن زمان به نظرم مسخره و پیش‌پا افتاده می‌آمد. اما بعدها فهمیدم که موضوع زمان انقلاب و اندکی پیش از آن همین‌ها بود. زیرا گروهک‌های ضد اسلامی زیادی فعالیت می‌کردند و تنها راه مبارزه با آن‌ها تبیین اسلام و نفی آن شیوه‌ها بود.)

-

کاری به این موضوع ندارم که آن‌هایی که یک عمر به دین پشت کرده بودند به یمن قدم مبارک مهندس م. م. شب‌ها الله‌اکبر می‌گفتند و به نماز جمعه رفتند و به راهپیمایی روز قدس هم مشرف شدند، اکنون به تشکیک در روز عید رسیده‌اند. البته هر عاقلی از این همه پیشرفت در عرض چند ماه به راحتی می‌فهمد که این قشر به ظاهر روشنفکر علاقه زیادی به سرک کشیدن در هر چیزی بدون دلیل و سواد لازم دارد.

حال به میمنت حضور این عزیزان در صف مخالفان روشنگر جمهوری اسلامی پس از سی سال من هم کمی برای آن‌ها توضیح دادم که همیشه احکام فقهی علما با هم متفاوت بوده. که برای نمونه فلان مرجع سر زیر آب کردن را مبطل روزه نمی‌داند ولی بسیاری می‌دانند که البته نمی‌دانستند یعنی چه. بعد هم می‌پرسیدند یعنی حمام نباید رفت؟

و این‌که آیت‌الله بهجت در همین سال‌هایی که زنده بود در بسیاری اوقات، نماز عید را یک روز زودتر یا یک روز دیرتر از آن‌چه رهبر اعلام می‌کرد، برگزار می‌نمود اما هیچ اپوزیسیونی به راه نیفتاد.

این جماعت هم برای خود عالمی دارد …

گوش ناشنوا!

سپتامبر 25, 2009

آدم اگر سنگ بود، آب می‌شد از کلام رهبری با اعضای خبرگان، ولی بعضی‌ها چنان لم داده بودند که این سخنان برای آن‌ها حکم لالایی داشت. حتما هم همینطور است؛ همیشه می‌شنوند و بهایی نمی‌دهند و می‌خواهند بر اپوزیسیون رهبری کنند. هنگامی هم که به سد بزرگ مردمی برمی‌خورند، کمی پا پس می‌کشند تا در هنگامه مقتضی دوباره قد علم کنند.

دوست عزیزی در وبلاگ‌اش نوشته بود که مدت‌هاست لحن کلان آقای خامنه‌ای عوض شده و مسائل را به صراحت زیادی عنوان می‌کنند. من به این نکته اضافه می‌کنم که حتا ضمیر افراد مخاطب نیز در کلام ایشان تغییر یافته به طوری‌که به وضوح در نماز جمعه‌ و عید فطر که به فاصله دو هفته خوانده شد، کاملا پیدا بود.

قرآن آیه‌ای دارد که می‌فرماید اگر ما این قرآن را بر کوه نازل می‌کردیم از شدت خشوع و تواضع متلاشی می‌شد، حال آن‌که می‌بینیم در قلب انسان‌های مادی فرود می‌آید اما کک‌شان هم نمی‌گزد.

کلام رهبری هم در جاهایی یا این نکته برابری می‌کند. من که عضو خبرگان نبودم، هنگام شنیدن این سخنان بی‌اختیار لب می‌گزیدم و تاسف می‌خوردم، اما برخی‌ در خبرگان  …

به‌نظرم نکات مهم و اساس سخن رهبر انقلاب را از سایت ایشان نقل می‌کنم برای کسانی که وقت گوش دادن به همه سخنان را ندارند یا نیاز به توجه بیشتری احساس می‌کنند.

«سعی شد اين نقطه‌ی قوت [حضور 85 درصدی در انتخابات] را تبديل كنند به نقطه‌ی ضعف؛ اين مايه‌ی اميد را تبديل كنند به مايه‌ی ترديد، مايه‌ی يأس. اين كار خصمانه‌ای است.

می‌بينيد كه متأسفانه بعكس، بعضی دم از تفرق ميزنند، از روی جهالت، غفلت؛ واقعاً محمول بر غفلت است اين چيزها، بيش از آنچه كه بر چيزهای ديگری انسان بخواهد اينها را حمل كند. اين، مسئله‌ی مهمی است. مسئله‌ی ايجاد وحدت؛ وحدت مذهبی، وحدت قومی، وحدت سلائق سياسی، اينها مهم است؛ بايد سعی كرد. يكی از خطوط دشمن، ايجاد تفرقه است؛ هر چه بتوانند، در هر جا بتوانند، در هر سطحی كه بتوانند؛ در سطوح مختلف؛ از مسئولين، غيرمسئولين، آحاد مردم، بين خودِ گروه‌های روحانی، بين خودِ گروه‌های دانشگاهی، بين خودِ جمعها و جمعيتهای واحدهای ديگر اجتماعی، و بين اينها با يكديگر ايجاد اختلاف كنند، و بين مذاهب. نمونه‌های فراوانش را داريد مشاهده ميكنيد كه در جامعه هست. این یك مسئله است كه در جامعه هست. خط دشمن خط ايجاد تفرقه است. اين هم يك مسئله است.

اين ترفندهای دشمن است. اينها را بايد شناخت، فهميد. او البته دشمنی‌اش را ميكند؛ امر طبيعی است، اما اينكه ما نفهميم دشمنی او را و از اين معنا غفلت كنيم، اين قابل قبول نيست. يك وقت می‌بينيد ما در داخل جدول و پازلهای دشمن قرار ميگيريم ـ در پازل، مجموعه‌ای را كنار هم ميچينند، تا يك شكلی از تويش در بيايد ـ تا يكی از اين اجزاء را ما تأمين بكنيم. خوب، اين خيلی چيز بدی است؛ ما بايد سعی كنيم كه تأمين‌كننده‌ی اجزاء او نباشيم. مثل اين جدول حروف متقاطع كه وقتی كنار هم گذاشته ميشود، يك كلمه‌ای از تويش در می‌آيد. دشمن يك جدولی اين جوری درست كرده، برای اينكه يك حرفی از تويش در بياورد؛ چند تا از اين حروف را هم ما بگذاريم! اين را بايد مراقبت كرد؛ بحث سر اين است؛ بايد جدول دشمن را كامل نكنيم؛

امروز مؤثرترين سلاح بين المللی عليه دشمنان و مخالفين، سلاح تبليغات است؛ سلاح ارتباطات رسانه‌ای است. امروز اين قوی‌ترينِ سلاح است و از بمب اتم هم بدتر و خطرناكتر است. اين سلاح دشمن را شما در بلواهای بعد از انتخابات نديديد؟ دشمن با همين سلاح، لحظه به لحظه، قضايای ما را دنبال ميكرد و به كسانی كه اهل شيطنت بودند، رهنمود ميداد. «و انّ الشّياطين لیوحون الی اولیائهم لیجادلوكم»؛  دائم به اولياء خودشان ایحاء ميكردند. خوب، اين حضور دشمن است ديگر؛ حضور دشمن را از اين واضح‌تر و روشن‌تر ميشود فرض كرد؟

نكته بعدی اين است كه ما نه فقط در عمل احتياج به شجاعت داريم، در فهم هم احتياج به شجاعت داريم. در فهم فقيهانه، احتياج به شجاعت هست؛ اگر شجاعت نبود، حتی در فهم هم خلل به وجود خواهد آمد. درك روشن از كُبريات و صُغريات؛ گاهی انسان كُبريات را درست ميفهمد، در صُغريات اشتباه ميكند. اين درك صحيح از مبانی دين و از موضوعات دینی و از موضوعات خارجيِ منطبق با آن مفاهيم كلی و عمومی ـ يعنی كُبريات و صُغريات ـ احتياج دارد به اينكه ما شجاعت داشته باشيم، ترس نداشته باشيم؛ والا ترس از مالمان، ترس از جانمان، ترس از آبرويمان، انفعال در مقابل دشمن، ترس از جوّ، ترس از فضا؛ اگر اين حرف را بزنيم، عليه ما خواهند بود؛ اگر اين حرف را بزنيم، فلان لكه را به ما خواهند چسباند؛ اين ترسها فهم انسان را هم مختل ميكند. گاهی انسان به خاطر اين ترسها، به خاطر اين ملاحظات،  صورتِ مسئله را درست نميفهمد؛ نميتواند مسئله را درست درك بكند و حل بكند؛ موجب اشتباه خواهد شد. لذا «و لا يخشون احدا الا الله» خيلی مهم است؛ در اين آيه‌ی شريفه‌ی «الّذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفی بالله حسيبا»؛  معلوم ميشود شرط بلاغ و ابلاغ و تبليغ، همين عدم خشيت است كه: «و لا يخشون احدا الا الله». ميگوئی: آقا! اگر اين كار را بكنم، ممكن است در دنیا سرم كلاه برود. خوب، «و كفی بالله حسيبا»؛ محاسبه را به خدا واگذار كنيد و بگذاريد خدا برايتان محاسبه كند. اگر پروای قضاوتهای مردم، داوری‌های گوناگون مردم را به جای پروای از خدا گذاشتيم، مشكل درست خواهد شد؛ چون پروای از خدای متعال تقواست. اگر اين را كنار گذاشتيم و ترس مردم جايگزين شد، آنوقت فرقانی هم كه خدای متعال گفته، پيدا نخواهد شد؛ «ان تتّقوا الله يجعل لكم فرقانا»؛ اين فرقان ناشی از تقواست؛ روشن شدن حقيقت برای انسان، دستاورد تقواست. و به نظر من اين مسئله خيلی مهم است؛ مسئله‌ی خشيت از مال و جان و حرف مردم و آبرو و زمزمه‌ها و حرفها و حديثها و تهمتها و اينها، خيلی مهم است؛ اينقدر اين مسئله مهم است كه خدای متعال به پيغمبرش خطاب ميكند و او را برحذر ميدارد: «و اذ تقول للّذی أنعم الله عليه و انعمت عليه أمسك عليك زوجك و اتق الله و تخفی فی نفسك ما الله مبديه و تخشی النّاس و الله احقّ أن تخشاه»؛ ملاحظه‌ی حرف مردم، ملاحظه‌ی اين تهمتی كه خواهند زد، ملاحظه‌ی چيزی را كه خواهند كرد، نباید كرد؛ «ولله احقّ ان تخشاه». به نظر من يكی از چيزهائی كه فتوحات گوناگون امام را ارزانی آن بزرگوار داشت، همين شجاعت او بود، كه فتوحات علمی، فتوحات معنوی، فتوحات سياسی، فتوحات اجتماعی، اين مجذوب شدن دلها به آن بزرگوار را ـ كه واقعاً چيز عجيبی بود ـ به وجود آورد. و شجاعت آن بزرگوار اين بود كه ملاحظه‌ی هيچ چيزی را نميكرد. بالاخره اهل فتنه مايلند كه خشيت خودشان را، خوف از خودشان را در دل نخبگان و خواص، به جای خشيت از خدا بنشانند؛ يعنی مايلند كه از آنها ترسيده بشود؛ «الّذين قال لهم النّاس إن النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل».  یعنی اينكه دائماً دارند به ما ميگويند: آقا! «إن النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم»، جوابش همين است: «فقالوا حسبنا الله و نعم الوكيل». نتيجه‌اش هم اين است: «فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم يمسسهم سوء».  نتيجه‌ی اين احساس، اين درك، اين حقيقت روحی و معنوی همين است كه: «فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم یمسسهم سوء». بنابراين، بايستی اين شجاعت را داشت و لازم شد.

دشمن انواع و اقسام كار را ميكند؛ انواع و اقسام فعاليت را ميكند؛ عمده هم امروز به گمان من، هدف و آماج توطئه‌های دشمن، خواص است؛ آماج دشمن، خواص است. می‌نشينند طراحی ميكنند تا ذهن خواص را عوض كنند؛ برای اينكه بتوانند مردم را بكشانند؛ چون خواص تأثير ميگذارند و در عموم مردم نفوذ كلمه‌ دارند. به نظر من يكی از وظائف اصلی امروز ما و شما، همين است: ما بصيرت خودمان را در مسائل گوناگون تقويت كنيم و بتوانيم ان‌شاءالله بصيرت مخاطبان و مستمعان خودمان را هم زياد بكنيم.

قطعاً اين بلواهای بعد از انقلاب، به نظر آدمهای خبره و آگاه، برنامه‌ريزی‌شده بود. يعنی انسان با هر كسی از انسانهای فهيم كه با مسائل كشور و با مسائل جهانی آشنا هستند، در ميان ميگذارد، ميفهمد. پريروز من به ايشان همين را عرض كردم؛ گفتم اینها برنامه‌ریزی‌شده بود. ايشان گفتند: قطعاً. يعنی همه اين را ميفهمند كه اين كار برنامه‌ريزی‌شده بوده و این يك كار دفعی نبود كه بخواهيم بگوئيم يك چيزی پيش آمده. مثلاً دفعتاً كسی بلند شد حرفی زد؛ نه، اين كار برنامه‌ريزی‌شده بود؛ از يك مركزی هدايت ميشد. خوب، شكست خوردند دیگر؛ ان‌شاءالله اين شكست‌شان ادامه هم پيدا خواهد كرد. منتها دائم دارند توطئه ميكنند.

اين را هم عرض بكنيم؛ بعضی‌ها در فضای فتنه، اين جمله‌ی «كن فی الفتنه كبن اللبون لا ظهر فیركب و لا ذرع فیحلب» را بد ميفهمند و خيال ميكنند معنايش اين است كه وقتی فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بكش كنار! اصلاً در اين جمله اين نيست كه: «بكش كنار». اين معنايش اين است كه به هيچوجه فتنه‌گر نتواند از تو استفاده كند؛ از هيچ راه. «لا ظهر فيركب و لا ذرع فیحلب»؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب بايد بود.

راجع به اين مطلبی هم كه جناب آقای شاهرودی نقل كردند، به نظر من خبرگان اقدام نبايد بكنند به اينكه كسی را كه حالا عقيده‌ی مخالفی در بين خودشان دارد، اعلام كنند. این به نظر من اقدام خيلی مناسبی نيست. حالا من البته نميخواهم به خبرگان تكليفی بكنم يا چيزی را به عنوان تكليف بگويم؛ سليقه‌ی من اين است. بالاخره يك نفر عقيده‌ی ديگری در يك مسئله‌ی خاصی دارد؛ اينجور نيست كه در مبانی و اصول اختلافی وجود داشته باشد و به نظرم نمی‌آيد اينجوری باشد.

ر قضيه‌ی اين عيد فطر هم كه فرمودند، به نظر من اينی كه ما بگوئيم بايد جوری بشود كه همه، در يك روز عقيده‌ی به عيد پيدا كنند، اين نشدنی است؛ يعنی طبق مبانی فقهی ما نشدنی است؛ همه‌ی فقها بر يك فتوا متفق بشوند؛ خوب، نميشود. بالاخره يك فقيهی ممكن پيدا بشود كه نظرش چيز ديگری باشد؛ بنابراين اختلاف به وجود خواهد آمد. ما اين اختلاف را خيلی بزرگ نكنيم؛… بنده كه خيلی از آقايان محترم و بزرگی كه فتوايشان هم غير از آن چيزی بود كه مبنای حكم ما بود، متشكرم، اما در عين حال، به مخالفت تظاهری نكردند؛ اين خيلی چيز مهمی است. دشمن البته ممكن است يك كلمه حرف بزند و اين را بزرگ كنند و جنجال كنند و هياهو كنند؛ ما كه تابع نغمه‌ی دشمن كه نيستيم.»